
من آن شهدخت زرتشتی ام
که با موبدان متحجر جنگیده,
به اهورا پشت کرده,
و با دلی سرشار ازشوق
به مسیح ایمان آورده,
تا از پشت پنجرهء قصر
آتش افروزی اعراب در شهر را نظاره کند.
من آن زن معصومم
که ششمین بارداری اش نیز
ختم شده
به درد و ملافهء خون آلود,
و پاره گوشتی که بچهء اوست.
من آن زن دهقانم
که با دستانی پینه بسته
یک ماه مانده به درو
وسط مزرعهءسیل زده اش ایستاده
و به هیچ می نگرد.
من آن زن مبارزم
که در زیر زمینی نمور
با سیگاری بر لب
وقهوه ای در دست
به مارکس می اندیشد,
و از جهانی بدون مرز حرف می زند,
آنهنگام که خبر آغاز جنگ جهانی را می آورند.
من آن خدای قهارم
که یک روز مانده به قیامت
تمام بندگانش
به شیطان گرویده اند.
من آن ...
امید از دست رفته ام.
آتش خاموش شده.
پونهء پژمرده.
عشق سرد شده.
رود خشکیده.
من آن زن ویران شده ام




